2013/09/07

صید پریشان




تفعلی به دیوان پروین اعتصامی درمورد وضعیت زندگی ام در این دنیا





شنیدم بود در دامان راغی
کهن برزیگری را ، تاره باغی

بپاکی ، چون بساط پاک بازان
به جانبخشی  ، چو مهر دلنوازان

بچشمه ، ماهیان سرمست بازی
بسبزه ، طائران در نغمه سازی

صفیر قمری و بانگ شباویز
زمانی دلکش و گاهی غم انگیز

به تاکستان شده ، گنجشک خرسند
ز شیرین خوشه ، خورده دانه ای چند

شده هر گوشه اش نظاره گاهی
زهر سنگیش ، روئیده گیاهی

جداگانه بهر سو رنگ و تابی
بهر کنجی ، مهی یا آفتابی

یکی پاکیزه رودی از بیابان
روان گشته بدامان گلستان

فروزنده چنان کز چرخ ، انجم
گریزنده چنان کز دیو ، مردم

چو جان ، ز آلودگی ها پاک گشته
به آن پاکی ، ندیم خاک گشته

شتابنده چو ایام جوانی
جوانی بخش هستی رایگانی

رونده روز و شب ، اما نه اش جای
دونده همچنان ، اما نه اش پای

چو چشم پاسبان ، بیخواب مانده
چو گیسوی بتان ، در تاب مانده

جهنده همچو برق ، اما نه آتش
خروشنده چو رعد ، اما نه سرکش

ز کوه آورده در دامن ، بسی سنگ
چو یاقوت و زمرد ، گونه گون رنگ


-------------------------------------------


بهاری ابر ، گوهر دانه میکرد
صبا ، گیسوی سنبل شانه میکرد

نموده غنچه گل ، خنده آهنگ
که در گلشن نشاید بود دلتنگ

گرفته تنگ ، خیری نسترن را
که یکدل می توان کردن دو تن را

بیکسو ، ارغوان افروخته روی
ز ژاله بسته ، مروارید بر موی

شکفته یاسمین از طیب اسحار
نهفته غنچه زیر برگ ، رخسار

همه رنگ و صفا و جلوه و بوی
همه پاکیزه و شاداب و نیکوی

سحرگاهی در آن فرخنده گلزار
شد از شوریدگی ، مرغی گرفتار

دلش چون حبسگاهش غمگن و تنگ
غم انگیزش نوا و سوگ آهنگ

بزندان حوادث ، هفته ها ماند
ز فصل بینوائی ، نکته ها خواند

قفس آرامگاهی ، تیره روزی
به آه آتشین ، کاشانه سوزی

پرش پژمرده ، از خونابه خوردن
تنش مسکین ز رنج دام بردن

نه هیچش الفتی با دانه و آب
نه هیچش انس با آسایش و خواب

که اندر بند بگرفتست آرام ؟
کدامین عاقل آسوده است در دام ؟

گران آید به کبکان و هزاران
گرفتاری بهنگام بهاران

بر او خندید مرغ صبحگاهی
که تا کی رخ نهفتن در سیاهی

من ، ای شوریده ، گشتم هر چمن را
شنیدم قصه هر انجمن را

گرفتم زلف سنبل را در آغوش
فضای لانه را کردم فراموش

سخن ها با صبا و ژاله گفتم
حکایتها ز سرو و لاله گفتم

زمرد گون شده هم جوی هم جر
فراوان است آب و میوه تر

ریاحین در گلستان میهمانند
بکوه و دشت ، مرغان نغمه خوانند

صلا زن همچو مرغان سحرگاه
که صبح زندگی شام است نا گاه

بگفت ، ایدوست ، ما را بیم جان است
کجا آسایش آزادگان است

تو سرمستی و ما صید پریشان
تو آزادی و ما در بند فرمان

فراخ این باغ و گل خوش آب و رنگست
گرفتاریم و بر ما عرصه تنگست

تو جز در بوستان ، جولان نکردی
نظر چون من ، بدین زندان نکردی

اثرهای غم و شادی ، یکی نیست
گرفتاری و آزادی ، یکی نیست

چه راحت بود در بی خانمانی
چه دارو داشت ، درد ناتوانی

کی این روز سیه گردد دگرگون
چه تدبیرم برد زین حبس ، بیرون

مرا جز اشک حسرت ، ژاله ای نیست
بجز خونابه دل ، لاله ای نیست

چه سود از جستن و گردن کشیدن
چمن را از شکاف و رخنه دیدن

کجا خواهم نهادن زین قفس پای
چه خواهم دید زین حصن غم افزای

چه خواهم خورد ، غیر از دانه دام
چه خواهم بود ، جز تیره سرانجام

چه خواهم داشت غیر از ناله و آه
چه خواهم کرد با این عمر کوتاه

چه خواهم خواند ، جز محنت و درد
چه خواهم برد ، زی یاران ره آورد

در و بام قفس ، بام و درم شد
پرم کندند و عریانی پرم شد

اگر در طرف گلشن ، میهمانی است
برای طائران بوستانی است

کسی کاین خانه را بنیاد بنهاد
مرا بست و شما را کرد آزاد

ترا بگشود پا و با همان دست
پر و بال مرا پیچاند و بشکست

ترا ، هم نعمت و هم ناز دادند
مرا سوی قفس پرواز دادند .





No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.