تفعلی به دیوان پروین اعتصامی درمورد وضعیت زندگی ام در این دنیا
شنیدم بود در دامان راغی
کهن برزیگری را ، تاره باغی
بپاکی ، چون بساط پاک بازان
به جانبخشی ، چو مهر دلنوازان
بچشمه ، ماهیان سرمست بازی
بسبزه ، طائران در نغمه سازی
صفیر قمری و بانگ شباویز
زمانی دلکش و گاهی غم انگیز
به تاکستان شده ، گنجشک خرسند
ز شیرین خوشه ، خورده دانه ای چند
شده هر گوشه اش نظاره گاهی
زهر سنگیش ، روئیده گیاهی
جداگانه بهر سو رنگ و تابی
بهر کنجی ، مهی یا آفتابی
یکی پاکیزه رودی از بیابان
روان گشته بدامان گلستان
فروزنده چنان کز چرخ ، انجم
گریزنده چنان کز دیو ، مردم
چو جان ، ز آلودگی ها پاک گشته
به آن پاکی ، ندیم خاک گشته
شتابنده چو ایام جوانی
جوانی بخش هستی رایگانی
رونده روز و شب ، اما نه اش جای
دونده همچنان ، اما نه اش پای
چو چشم پاسبان ، بیخواب مانده
چو گیسوی بتان ، در تاب مانده
جهنده همچو برق ، اما نه آتش
خروشنده چو رعد ، اما نه سرکش
ز کوه آورده در دامن ، بسی سنگ
چو یاقوت و زمرد ، گونه گون رنگ
-------------------------------------------
بهاری ابر ، گوهر دانه میکرد
صبا ، گیسوی سنبل شانه میکرد
نموده غنچه گل ، خنده آهنگ
که در گلشن نشاید بود دلتنگ
گرفته تنگ ، خیری نسترن را
که یکدل می توان کردن دو تن را
بیکسو ، ارغوان افروخته روی
ز ژاله بسته ، مروارید بر موی
شکفته یاسمین از طیب اسحار
نهفته غنچه زیر برگ ، رخسار
همه رنگ و صفا و جلوه و بوی
همه پاکیزه و شاداب و نیکوی
سحرگاهی در آن فرخنده گلزار
شد از شوریدگی ، مرغی گرفتار
دلش چون حبسگاهش غمگن و تنگ
غم انگیزش نوا و سوگ آهنگ
بزندان حوادث ، هفته ها ماند
ز فصل بینوائی ، نکته ها خواند
قفس آرامگاهی ، تیره روزی
به آه آتشین ، کاشانه سوزی
پرش پژمرده ، از خونابه خوردن
تنش مسکین ز رنج دام بردن
نه هیچش الفتی با دانه و آب
نه هیچش انس با آسایش و خواب
که اندر بند بگرفتست آرام ؟
کدامین عاقل آسوده است در دام ؟
گران آید به کبکان و هزاران
گرفتاری بهنگام بهاران
بر او خندید مرغ صبحگاهی
که تا کی رخ نهفتن در سیاهی
من ، ای شوریده ، گشتم هر چمن را
شنیدم قصه هر انجمن را
گرفتم زلف سنبل را در آغوش
فضای لانه را کردم فراموش
سخن ها با صبا و ژاله گفتم
حکایتها ز سرو و لاله گفتم
زمرد گون شده هم جوی هم جر
فراوان است آب و میوه تر
ریاحین در گلستان میهمانند
بکوه و دشت ، مرغان نغمه خوانند
صلا زن همچو مرغان سحرگاه
که صبح زندگی شام است نا گاه
بگفت ، ایدوست ، ما را بیم جان است
کجا آسایش آزادگان است
تو سرمستی و ما صید پریشان
تو آزادی و ما در بند فرمان
فراخ این باغ و گل خوش آب و رنگست
گرفتاریم و بر ما عرصه تنگست
تو جز در بوستان ، جولان نکردی
نظر چون من ، بدین زندان نکردی
اثرهای غم و شادی ، یکی نیست
گرفتاری و آزادی ، یکی نیست
چه راحت بود در بی خانمانی
چه دارو داشت ، درد ناتوانی
کی این روز سیه گردد دگرگون
چه تدبیرم برد زین حبس ، بیرون
مرا جز اشک حسرت ، ژاله ای نیست
بجز خونابه دل ، لاله ای نیست
چه سود از جستن و گردن کشیدن
چمن را از شکاف و رخنه دیدن
کجا خواهم نهادن زین قفس پای
چه خواهم دید زین حصن غم افزای
چه خواهم خورد ، غیر از دانه دام
چه خواهم بود ، جز تیره سرانجام
چه خواهم داشت غیر از ناله و آه
چه خواهم کرد با این عمر کوتاه
چه خواهم خواند ، جز محنت و درد
چه خواهم برد ، زی یاران ره آورد
در و بام قفس ، بام و درم شد
پرم کندند و عریانی پرم شد
اگر در طرف گلشن ، میهمانی است
برای طائران بوستانی است
کسی کاین خانه را بنیاد بنهاد
مرا بست و شما را کرد آزاد
ترا بگشود پا و با همان دست
پر و بال مرا پیچاند و بشکست
ترا ، هم نعمت و هم ناز دادند
مرا سوی قفس پرواز دادند .

